خیلی وقته اینجا ننوشتم، الهام که به کل کنار گذاشته :))

اینم اولین پست سال ۱۴۰۰ حساب میشه با اینکه تقریبا به وسطش رسیدیم! زندگی هنوز مثل چند وقت گذشته عجیب غریبه و محدودیت ها زیاد. شایدم زندگی گذشته ما عجیب بود و شکل جدیدش این مدلیه. ولی موفق شدیم اولین مهمون غیر از خانواده خودمون رو برای چند دقیقه داشته باشیم :)) تجربه باحالی بود و امیدوارم یه روزی عادی بشه. این روزا بیشتر کار میکنیم و خیلی‌ تنگاتنگ کنار هم زندگی/کار میکنیم. تفریحاتمون کمه و گهگاهی فیلم و سریال میبینیم و سر به دارا میزنیم. الان حسابی بزرگ شده و شوت میکنه. الهام در این ایام مثل خرس میخوابه. الان هم خوابه، رفتم گوشیم رو از تو هال بیارم دیدم سریع کل تخت رو گرفته. امروز روز تعطیلش بود ولی کلی کار کرد و خسته شد. آها فردا ظهر عاشوراست و من دارم فکر میکنم بدون ماشین کجا میشه رفت که هم آرامش داشت و هم لذت برد. فعلا همین تا نوشته بعدی

دفعه پیش که الهام نوشته بود در تلاش بودیم که خونه بخریم، الانم که من اومدم بنویسم دوباره در تلاشیم که خونه بخریم. ایشالا که این تکاپو تموم میشه و تو پست بعدی خونه خریدیم رفته پی کارش :))

الان که می‌نویسم یک هفته مونده به عید ۱۴۰۰. سر اینکه آخرین سال قرن یا نه کلی دعواس ولی من هیچوقت اهمیتش رو نفهمیدم. الهام داره استراحت میکنه و هر چند ساعت یه بار میاد تلوتلوخوران طول خونه رو طی میکنه و می‌خوابه. هفته‌ای یه بار هم کرونا می‌گیره و یکم که می‌خوابه دوباره شاد و شنگول پا میشه شلوغ می‌کنه.

حال و هوا خیلی شبیه عید نیست چون کرونا بیشتر از چیزی که فکرشو می‌کردیم داره طول می‌کشه و کماکان روابط و بیرون رفتنا محدودیت داره. پارسال اینموقع ها فکر می‌کردیم تا اوایل تابستون دیگه تموم میشه ولی به نظر فعلا در خدمتش هستیم. در کنار همه این شرایط عجیب زندگی خوب و آروم داره می‌گذره. خونمون بعد از کلی تنبلی تقریبا دیگه تکمیل شده و حتی در مواردی به تعمیرات هم افتاده :))

اوه داشتم یادم میرفت یه رخش تپل هم خریدیم که الان تو کوچه مواظب بقیه ماشیناست. مدل ۸۴ و موتورش صدای ماشین مسابقه میده. هنوز بچه شهرستانه و تو هفته دیگه قراره بریم براش شناسنامه جدید بگیریم. بودن و رفتنش خیلی به شرایط خرید خونه بستگی داره ولی قرار شده اگه موندنی شد حسابی بهش برسیم.

خب از خرداد چیزی ننوشتیم.

تابستون تو خونه گذشت، اوایل تابستون گاهی وقتها بدمینتون بازی میکردیم تو پارک نزدیک خونه، ولی کرونا شدیدتر میشد که دیگه پارک هم نرفتیم. بعضی وقتها صبح میرفتیم پیاده روی، که اون هم انقدر نگران کرونا بودیم نرفتیم. کل تابستون دنبال وام ۱۰۰ میلیونی ازدواج بودیم. ضامن نداشتیم و اکثر بانکها یطوری برخورد میکردن که نتونی وام رو بگیری، بلاخره رفتیم یه شعبه بانک ملی و با دوتا آدم درست برخورد کردیم و تونستیم ضامن از راه دور داشته باشیم.

وام رو که گرفتیم دنبال خونه گشتیم که با وام و پولی که جمع کردیم شاید خونه بخریم ولی نشد. خیلی قیمتها رفته بالا. کف قیمت متری ۱۱ تومنه. برای خونه های قدیمی. نشد خونه بخریم و پولمون رو ذخیره کردیم فعلن تا ببینیم چکاری میشه باهاش کرد.

زندگی با مهران خوبه. هرچند تنش این روزها بالاست از بس شرایطاقتصادی داغونه.ولی خونمون رو دوست دارم. مهران رو دوست دارم. الان خوابیده. شایان قراره بیاد اینجا. من قرمه سبزی گذاشتم. کتری هم گذاشتم داره میجوشه احتمالن. باید برم چای دم کنم. خوابالودم. و طبق معمول گشنمه 🙂

الهام در لحظه شروع سفر

اولای خرداده و الهام چند روزی رفته کرمانشاه که دور هم باشن. امروز داشتم بهش فکر می‌کردم که چند مدت گذشته و الهام خانواده‌ش رو ندیده، خیلی زیاد بود! به مقیاس متر و عدد نمیشه گفتش چون اگر بخوای تو استرس این روزا ضربش کنی باید با نماد علمی بیانش کنی. تو اینهمه مدت که گذشته الهام هیچی نگفت و دلتنگی نکرد با اینکه میدونم خیلی به خانواده وابسته‌ست و الان از اینکه یه موقع‌ها روزها رو براش سخت‌تر کردم ناراحتم.

ولی کار خوبی کرد که رفت. تو این دنیا که هیچیش معلوم نیست باید بتونی از لحظه لذت ببری. من شخصا فکر می‌کنم زشت بود که باهاش نرفتم ولی رفتنم انقدر پیچیدگی داشت که نمی‌دونستم باید چکار کنم.

کرونا هنوز هست و آدما بیخیال و باخیال باهاش زندگی می‌کنن. خیلی مشخص نیست داستان تا کی ادامه داره ولی آدم‌ها رفتارشون داره متفاوت میشه. ماها دوستامونم نمی‌بینیم ولی فامیلای ما قرار جشن عروسی گذاشتن.

خیلی خوشحالم که زندگیمون رو با الهام شروع کردیم. شاید هنوز یه جاهایی باگ داشته باشه ولی از دور که بهش نگاه می‌کنم خیلی بهتر از چیزی که فکرشو می‌کردم پیش میره. من آدم اخموییم و تحمل کردن من احتمالا خیلی سخته ولی الهام خیلی مهربونه و همیشه کنار منه.

این روزا هم میگذره 🙂 صرفا خواستم ثبت لحظه کنم.

امشب تولد من بود. خیلی بهم خوش گذشت. اینکه همه آدم‌هایی که دوستشون داری یه جا جمع باشن خیلی حس خوبیه انگار دیگه بقیه دنیا مهم نیست و بهترین لحظه‌ست.

الهام قرمه سبزی عالی درست کرده بود. کلی بادکنک چسبونده بود و کلی ذوق کرد. کلی خوراکی خوشمزه دیگه هم داشتیم که من سعی کردم کم بخورم فردا جبران کنم :)) الهام همیشه میگه یه چیزی کمه یا درست نیست ولی عالی بود خیلی.

موفق شدن منو غافلگیر کنن و کاملا جا خوردم. چند روز قبل فکرشو میکردم ولی امروز اصلا روحم خبر نداشت که قراره چی بشه و کاملا سوپرایز شدم. کلی کادوی بامزه هم گرفتم. یه دور هم سر کادوها منو سرکار گذاشتن :))

اولین تولد زندگی مشترکمون بود و بهترین تولد من. بیشتر از این نمی‌تونم خوشحال باشم.

چنتا جمعه دیگه گذشته و الان حدودا دو ماهه که این خونه رو داریم و بیشتر از یک ماهه اومدیم توش‌ خونه‌مون خیلی بامزه‌س. مثه بچه‌ای که تازه راه افتاده هنوز درست راه نیفتاده ولی هر روز بهتر میشه.

ما زندگی‌مون رو تو دوران خیلی غیر عادی‌ای شروع کردیم. همیشه دوست داشتیم یه خونه مال خودمون داشته باشیم که فقط خودمون باشیم و هیچکی مزاحممون نباشه. شاید انقدر اینو خواستم که اوضاع دنیا این شده :)) ولی واقعا چند ماه پیش که بیرون می‌رفتیم و جایی نداشتیم که با خیال راحت پیش هم باشیم جز آرزوهامون بود.

زندگی دو نفره جالبه. تقریبا همون جوریه که حدس می‌زدم و قبلا دربارش فکر می‌کردم. خیلی خوشحالم که اول اومدیم پیش هم و بعدش این اتفاقا افتاد. کلی سر وسایل بلا سرمون اومد و تجربه‌ کسب کردیم :)) ولی خوشحالم. قرنطینه بودن با هم شاید تو این روزا آرامش‌بخش ترین اتفاق ممکن باشه.

سومین جمعه ایه که اومدیم خونمون.

فرش رو که خریدیم اومدیم. 🙂 فرش و تخت و یخچال و جاروبرقی داشتیم. کلی سر خریدن هرکدوم از وسایلامون به مشکل خوردییم. هنوز لباسشویی نخریدیم. لباسشویی خریدیم و کلی داستان شد.

اوه اینو بگم که الان قرنطینه ایم. در واقع یکی دو روز بعد از ساکن خونه شدن، کرونا شدید شد و ما موندیم ور دل هم. به مهران میگم انقدر نان استاپ تو این خونهبودیم که انگار یه عمره اینجاییم. :))

پازل رو چیدم رو میزای مبل فعلن دورش رو چیدم. تا ببینم فردا چطور پیش میره. 😄

با مهران کیف میده. تو سر و کله هم میزنیم ولی همونم خوبه‌. 🤭

خونه داریم . با کلی وسیله. پیش مهرانم. چقدر تو خیابون می‌چسبیدم بهش که کی میریم خونمون. الان خونمونیم. و داستانها خواهیم داشت.

دیروز من رفتم یه خونه ببینم، که درنهایت خوب نبود. تو راه برگشت به خونه گفتم بذار از بنگاه های سرراه بپرسم موردی دارن یا نه.

آخرین بنگاه رو که پرسیدم داشتم میرفتم خونه که یه بنگاه دیگه هم دیدم. با شک و با این حس که این هم خونه نداره رفتم دم بنگاه.

صاحب خونه ای که الان مال ماست با صاحب بنگاه وایساده بودن. ظاهرن مشتری قبلی به دل صاحب خونه نبوده ، و تصمیم گرفت به من هم خونه رو نشون بده.

خونه دقیقن همون چیزی بود که دلم میخواست. و مطمئن بودم مهران هم دوستش داره. هرچند تو ذهنم مدام نگران بودم از اینکه چون من خونه رو پیدا کردم باعث ناراحتی مهران یا خانواده ش بشه. خصوصن اینکه رفتم با بنگاه صحبت کردم که این خونه رو به کسی نده تا همسرم شب بیاد. یجورایی انگار تموم شده بود.

من همیشه شلوغ میکنم :)) امیدوارم مهران جونم منو همینجوری که هستم دوست داشته باشه.

خونمون رو شب با مهران و باباش دوباره دیدیم ، که خوششون اومد و رفایم قرارداد بستیم.

من دیشب خوابم نمیبرد. خونه داریم. اولین خونه من و مهران.

قراره رو بالکن گل بذاریم. پشت پنجره آشپزخونه. بنظرم پایین پنجره اتاق هم میشه یدونه داشته باشیم.

من خیلی خوشحالم.

یه ماه از زمستون گذشته، از صبح داره برف میباره.

همین موقع ها بود دو ماه پیش که مامان زنگ زد گفت میخوان دو روزه بیان سر بزنن به ما. من از فرصت استفاده کردم و به مهران گفتم حالا که مامان بابا میان تهران با خانواده ش بیان خونه فرید خواستگاری بجای اینکه بریم کرمانشاه 🙂 تو اون تایمی که مهران رفت خبر بده به خانواده ش و بعد نتیجه رو به من بگه من کلی اضطراب داشتم.

اومدن. شب خوبی بود. همه حالشون خوب بود. 🙂

چقدر عجیبه که الان دو ماه گذشته و عقد کردیم و کلی وسیله خریدیم و کلی خوشحال بودیم از اون موقع تا الان. هنوز هم عجیبه عقد کردیم. و عجیبتر تغییراتیه که تو خانواده ها بوجود اومده.

این روزها هم میگذره و دوماه دیگه احتمالن تو خونمون نشستم و منتظرم مهران بیاد. یا شایدم هنوز خونمون آماده نشده و داره آماده میشه.

آدم باید حالش خوب باشه. کاش یادم نره

بیشتر از ۱۰ روز از ازدواج‌‌مون گذشته. هورااااااااااا. خیلی بامزست که یه آدم کامل و رسمی تو زندگیت باشه. یه سری روابط و اتفاقا جدیده و بامزست.

خیلیا هنوز زنگ میزنن و تبریک می‌گن و تقریبا شوکه‌ان. همه میگن اوه مهرانی که قرار بود بره خارج اینجاست و ازدواج کرده. خیلی همکارام با تعجب میپرسن که چطور برنامه‌تون مهاجرت نیست؟ یا میپرسن چه حسی داری وقتی پولاتو خرج خرید وسیله میکنی؟ یا اصن چرا اینکارو کردی میومدی صحبت می‌کردیم حل میشد :)) همشون یه نگاه ترحم انگیزی دارن که انگار من حالیم نبوده دارم چکار می‌کنم و عاشق شدم به قولی. راستش عاشق که شدم ولی نه اونجوری که بقیه میبیننش. من تو دو سال روز به روز عاشق‌تر شدم و مصمم‌تر که الهام همون آدمیه که دنبالش می‌گشتم. اینجوری همه سوالای بالا جواب پیدا می‌کنه. مهم نیست کجای دنیا باشی وقتی دلت خوش باشه. مهم نیست چقدر دوتایی تلاش کردیم پولامونو جمع کنم چون الان با ذوق وسیله می‌خریم. فکر می‌کنم برای آدمای اطرافم همچین حسی کم پیش میاد که انقدر براشون غریب و ناآشناست.

با همه این حرفا و اتفاقای بدی که این روزا میفته به من خوش می‌گذره و روزام از همیشه روشن‌تره. می‌دونم ممکنه بدتر هم بشه ولی حداقل خیالم راحته که تنها نیستم دیگه. هیچ روزی از تاریخ نبوده که اتفاقی توش نیفتاده باشه. من باید بتونم لابلای همین روزها زندگی کنم به جای اینکه گم بشم توشون.

همین 🙂 خوش می‌گذره و قراره بیشتر هم بشه.

کشف امروز؟ حلقه طلا رساناست و وقتی رو صفحه گوشیت قلش بدی و دستت بهش بخوره تاچ گوشیت عمل میکنه :))))

الهام اومده واتس اپ شلوغ میکنه برم دیگه.